كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

1012

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

و زنان و متعلقانش را اسير گرفت و اميرزاده سلطان حسين به قراولان رسيد . ذكر محاربهء اميرزاده سلطان حسين با اسكندر شيخى و ناپديد شدن اسكندر اميرزاده سلطان حسين و امير سيد خواجه با هفتاد بهادر به قراولان رسيدند و به اتّفاق به جنگل درآمدند و در ميان بيشه و دريا كنار با اسكندر دچار شدند و او با پنجاه سوار و دويست پياده جنگ را آماده ايستاده بود . اميرزاده سلطان حسين بريشان حمله كرده به طريق فريب گريزان شد و مخالفان دلير گشته سوار و پياده از جنگل بيرون آمدند و لشكر منصور بازگشته بر سر ايشان ريختند و بيشتر را خون با خاك برآميختند و نوكران اميرزاده سلطان حسين از چلاويان دو سوار فرود آوردند و اسكندر بار ديگر به جنگل گريخته به طرف گيلان رفت و ديگر خبر او مقرّر نشد . بعضى گفتند لباس فقر پوشيد و جمعى گفتند از جام ناكامى زهر هلاك نوشيد « 1 » و اميرزاده سلطان حسين از آن دو نفر چلاوى يكى را زنده پيش حضرت صاحب‌قران فرستاد و موكب همايون هنوز بر فراز آن پشته بود كه سبق ذكر يافت . فرستاده را پيش حضرت آوردند و احوال اسكندر به تفصيل به عزّ عرض رسانيد و اميرزاده سلطان حسين بازگشته در كنار درياى قلزم به اميرزاده رستم و اميرزاده اسكندر و امير سليمانشاه و امير شيخ نور الدين كه طلب اسكندر مىكردند بازخورد و مجموع كنار كنار قلزم به جانب گيلان دو سه فرسخ رفته فرود آمدند و امير مضراب كه با

--> ( 1 ) . با اين‌كه در اغلب متون آمده است كه اسكندر ناپديد و پايان كارش نادانسته مانده در كتاب « تاريخ طبرستان و رويان و مازندران » تأليف سيد ظهير الدين مرعشى تصريح شده كه سيد هادى بر اثر تهديد و تأكيد امراى تيمور سپاهى بر سر اسكندر فرستاد . فرمانده اين سپاه هزار اسف محمد بوده و ظهير الدين نوشته كه خود او را ديده است . در هرحال سپاه سيد هادى كيا ، اسكندر را كه در جنگلهاى شيروده هزار سرگردان بوده كشته سر او را به نزد امراى تيمور مىفرستد . ( براى تفصيل بيشتر رجوع شود به كتاب مزبور ص 243 ) .